روضه رضوان

الا بذکر الله تطمئن القلوب

روضه رضوان

الا بذکر الله تطمئن القلوب

۳۶ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت                                  ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت

 این بیت می خواد فقیر بودن و هیچ بودن انسان در مقابل ذات اقدس خداوند رو نشون بده یا ایها الناس انتم فقرا الی الله، عجز انسان در برابر تقدیر الهی و محتاج بودن هر لحظه ی انسان ها در جهان هستی


خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز                   کآغوش که شد منزل آسایش و خوابت

 با توصیفات بیت قبلی که اوج احتیاج انسان رو نشون میداد تو این بیت میگه 

ابر و باد و مه و خورشید و فلک در کارند

تا تو نانی به کف آریّ و به غفلت نخوری

همه از بهر تو سرگشته و فرمان بردار

شرط انصاف نباشد که تو فرمان نبری

با وجود چنین سرپرستی حیف نیست که به موجودات فقیر و بدون قدرت دیگه ای پناه ببری..تو برای هدف دیگه ای آفریده شدی

مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک                              چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

 

درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد                          اندیشه آمرزش و پروای ثوابت

با این اوضاع و احوال که به غیر خدا پناه برده ای و استعداد الهی رو در غیر جای خودش داری به هدر میدی انگار که از دایره لطف پروردگار خارج شدی

  • Mehrdad Hassani

دوش می‌کردم سوال از جان که آن جانانه کو

گفت بگذر زان بت پیمان شکن پیمانه کو

گفتمش پروانهٔ شمع جمال او منم

گفت اینک شمع را روشن ببین پروانه کو

گفتمش دیوانهٔ زنجیر زلفش شد دلم

گفت اینک زلف چون زنجیر او دیوانه کو

گفتمش کی موی او در شانه ما اوفتد

گفت بی او نیست یک مو در دو عالم شانه کو

گفتمش در دامی افتادم ببوی دانه‌ئی

گفت عالم سربسر دامست آخر دانه کو

گفتمش دردانهٔ دریای وحدت شد دلم

گفت در دریا شو و بنگر که آن دردانه کو

گفتمش نزدیک ما بتخانه و مسجد یکیست

گفت عالم مسجدست ای بی بصر بتخانه کو

گفتمش ما گنج در ویرانهٔ دل یافتیم

گفت هر کنجی پر از گنجی بود ویرانه کو

گفتمش کاشانه جانانه در کوی دلست

گفت خواجوگر تو زانکوئی بگو جانانه کو



خواجوی کرمانی

  • Mehrdad Hassani

ای دل ز عبیر عشق کم گوی

خود بو برد آن که یار باشد


صبر پرید از دلم عقل گریخت از سرم

تا به کجا کشد مرا مستی بی‌امان تو


مولوی

  • Mehrdad Hassani

عاشق بیچاره


میل من سوی وصال و قصد او سوی فراق

ترک کام خود گرفتم تا برآید کام دوست


تا که از جانب معشوقه نباشد کششی

کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد

  • Mehrdad Hassani

به یاد شهداى راه حق و عدل و فضیلت؛ به یاد اندیشه پرتـوان زمان،

استاد شهید، دکتر شریعتى

بارالها، رحمت و درود و سلامت بر همه این جان باختگان راهت باد! 

دکتر شریعتى از استعدادها و قریحه هاى سرشار، پرارزش و پرخروش

زمان ماست. اجازه دهید نگویم «بـود»؛ چـون او زنـده اسـت

دکتر شریعتى نسبت به سن خود انسانى بسیار پرمطالعه و کتابخوان

بود. او خیلى کتاب خوانده بود و خیلى مطالعه کرده بود: در زمینـه ادب،

فرهنگ و تمدن بشرى، در زمینه مکتبهاى اجتماعى و جامعه شناسى نـو

و رابطه آنها با میراث گذشته، در زمینه تاریخ و در زمینه اسلام؛ اما نـه در

خطى که در حوزههاى اسلامى به عنوان خط اجتهاد دنبال مى شـود؛ بلکـه

در خط یک انسان متولد شده در خانه مطالعات اسلامى (در خانـه اسـتاد

شریعتى(، در خانه اى که چشم فرزند به کتابخانه پدر گشوده شد و خـود

را با انبوهى از کتب قرآن، تفسـیر، تـاریخ، حـدیث و کتـاب هـاى دیگـر

مواجه دید و نزد پدر درس آموخت. او انسانى است که در درجه اول، از

نظر تحصیلات، با فرهنگ نو بشرى رو به روست؛ اما یک زمینـه ذهنـى و

وجدانى دارد که دائماً او را بهسوى خود مىکشاند: زمینـه اسـلامى. ایـن

است که در هر مطالعه اى در فرهنگ نو به سـؤالى در رابطـه بـا فرهنـگ

اسلام و بینش اسلامى و مکتب اسلام برخورد مىکند.

دکتر چنین‌ کسی‌ بود، آرائش، اندیشه‌هایش، برداشتهای‌ اسلامی‌اش، برداشتهای‌ اجتماعی‌ اش‌ در حال‌ دگرگونی‌ و در مسیر شدن‌ بود چون‌ انسان، موجودی‌ است‌ در حال‌ شدن، نه‌ فقط‌ انسان، همه موجودات‌ عالم‌ طبیعت‌ واقعیت‌های‌ شدنی‌ هستند ولی‌ انسان‌ در میان‌ همه موجودات‌ شدنش‌ شگفت‌انگیزتر است.دکتر کسی بود که هدفش شناخت هر چه بیشتر اسلام بود،او نمی تواند در مسائل جامعه شناسی غرب غرق شود و نمی شود چون در برخورد با هر مسئله ای هر تحقیقی هر نظریه ای ،هر مکتبی یک سؤال نو هم برای او بوجود می آید؛علی!!!!رابطه ان با اسلام چیست؟؟؟؟

دکتر علی شریعتی جستجوگری در مسیر شدن،نوشته ی استاد شهید دکتر بهشتی

یه بار جمله ای در جایی خوندم منتسب کرده بودن به دکتر شریعتی(ولی بعید می دونم،شایدم باشه،الله اعلم)گفته بود ؛سخت و دردناک است که تو را نفهمند ولی سخت تر و دردناک تر اینه که تو را اشتباهی و کج بفهمند...

فبشر عباد،الذین یستمعون القول......


  • Mehrdad Hassani

قورباغه ها بى اعتنا به وسعت هستى

 در کنار باتلاق ها،

 با دستهاى بلندشان، با کثافت ها پیمان بسته اند. 

 به گل ها و کرم ها قانع هستند

 سوسک ها برایشان ترانه مى خوانند. 

 قورباغه هاى مست

سرشار از شادى و خیال

روى دو پا نشسته

شکسته، شکسته مى خوانند

اینجا بهشت ماست. 

اینجا بهشت برین است.

علی صفایی(ع ص)

مطمئنا" خداوند انسان را نیافرید تا اوج آرزو و تمنایش فقنا عذاب النار باشد

کسی که در رکود و بی حرکتی درجا می زند یقینا"یک روز طغیان میکند،ان الانسان لیطغی

زبیر ها در حالی که با پیامبر بودند از اسلام به کفر رسیدند و سلمان ها از راهی دور در حال کفر به اسلام رسیدند،تفاوت زبیر و سلمان در رکود و حرکت است

اسلام راکد به کفر می رسد و کفر متحرک به اسلام

در زمانه ی خودمان هم کم نیستند چنین شخصیت هایی کافیست نگاهی به همین چهل سال انقلاب بیاندازیم.

  • Mehrdad Hassani

من عشق را با تو تجربه کردم

دل من، تو را مىخواهد. 

 هر چند قله ى بلند تو،

پاهاى کوتاه را شکسته

من، با پاى بلند عشق تو مى آیم... 

صداى مهربان تو

حتى از زبان رنجها به گوش مىرسد.

 من براى تو بى تابم.

 مىتوانم همچون راه هاى کوهستان

 سختى ها را در پیچ و تابم هضم کنم

 این گونه تا قله هاى بلند راهى نیست. 

من عشق را با تو تجربه کردم

تو خستگى تکرار را شکستى

تو رفتن حتى در بن بست ها را نشان دادى. 

در پشت درهاى بسته،

فریاد هم، توجیه ماندن است.

 استاد علی صفایی(ع ص)

  • Mehrdad Hassani

عهد جوانی گذشت، در غم بود و نبود

نوبت پیری رسید، صد غم دیگر فزود


کارکنان سپهر، بر سر دعوی شدند

آنچه بدادند دیر، باز گرفتند زود


حاصل ما از جهان نیست بجز درد و غم

هیچ ندانم چراست این همه رشک حسود


نیست عجب گر شدیم شهره به زرق و ریا

پردهٔ تزویر ما، سد سکندر نبود


نام جنون را به خود داد بهائی قرار

نیست بجز راه عشق، زیر سپهر کبود



شیخ بهایی

  • Mehrdad Hassani

مرگ در قاموس ما از بی وفایی بهتر است

در قفس با دوست مردن از رهایی بهتر است....


فاضل نظری

  • Mehrdad Hassani

پیش از اینت بیش از این اندیشه عشاق بود

مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود


یاد باد آن صحبت شب‌ها که با نوشین لبان

بحث سر عشق و ذکر حلقه عشاق بود


پیش از این کاین سقف سبز و طاق مینا برکشند

منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود


از دم صبح ازل تا آخر شام ابد

دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود


سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق چه شد

ما به او محتاج بودیم او به ما مشتاق بود


حسن مه رویان مجلس گر چه دل می‌برد و دین

بحث ما در لطف طبع و خوبی اخلاق بود


بر در شاهم گدایی نکته‌ای در کار کرد

گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود


رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار

دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود


در شب قدر ار صبوحی کرده‌ام عیبم مکن

سرخوش آمد یار و جامی بر کنار طاق بود


شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد

دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود



حافظ

  • Mehrdad Hassani

چه خوش بی‌مهربونی هر دو سر بی

که یکسر مهربونی دردسر بی


اگر مجنون دل شوریده‌ای داشت

دل لیلی از آن شوریده تر بی



باباطاهر

  • Mehrdad Hassani

📝چهارراه استانبول، دوما و جام زهر نهایی 


🔹تیرماه 1367 در شرایطی که ایران هنوز شعار جنگ جنگ تا پیروزی سر می‌دهد، مقامات ارشد مسئول جنگ طی نامه‌ای محرمانه خطاب به رهبر فقید انقلاب اسلامی اعلام می‌کنند با توجه به شرایط فعلی اقتصادی و نیز عدم همراهی عموم مردم با جنگ باید هر چه سریع‌تر آتش‌بس را پذیرفت و در نتیجه این نامه امام #جام_زهر را سر کشیده و جنگ به اتمام رسید.


🔸بنظر می‌رسد آنچه این روزها در بازار ارز می‌گذرد علاوه بر اینکه معلول سیاست‌های اقتصادی دولت نئولیبرال حسن روحانی (دولت اتاق بازرگانی) است باید در قالبی دیگر مورد تحلیل قرار گیرد و آن هم پیش‌درآمدی برای پروژه اصلی دولت (و البته بخش‌های مهمی از نظام) در عرصه سیاست خارجی یعنی تنش‌زدایی است.


🔹پس از اتمام مساله هسته‌ای در دولت یازدهم که با استفاده از فشار روانی و اقتصادی سنگین روی مردم در نتیجه تحریم‌های داخلی و خارجی در انتهای دولت دهم صورت گرفت، دو مساله جدی دیگر میان جمهوری اسلامی و آمریکا باقی ماند: موشک‌ها و منطقه؛ مسائلی که بخشی از تحریم‌های وارده بر کشور ناشی از آنها بوده و دولت در مورد آنها به ویژه در مساله موشکی مواضع متناقض (از نفی هر گونه مذاکره تا #گپ_موشکی ) داشته است.


🔸اما دولت برای حل این دو پرونده چه خواهد کرد؟ بنظر می‌رسد کنار هم قرار دادن چند ماجرا بتواند ترسیم‌گر پازلی برای بستن این دو پرونده باشد.


🔹ارزش پول ملی طی مدت کوتاهی شدیدا سقوط کرده و به تبع آن فشار اقتصادی و روانی بر عموم مردم افزایش یافته است، حامیان دولت در شبکه‌های اجتماعی القا می‌کنند سپاه در تلاش است علیه حسن روحانی کودتا کرده و خرید گسترده ارز و بالا بردن قیمت آن ناشی از تلاش‌های این نهاد برای کودتا است.


🔸چند هزار کیلومتر آنسوتر ادعا می‌شود که دولت بشار اسد به شهر دوما حمله شیمیایی کرده است، ترامپ در سخنانی تند ایران و روسیه را شریک این ماجرا دانسته و وعده هزینه سنگین برای این قضیه می‌دهد. در همین حین ناوهای جنگی آمریکا به سوی سوریه در حرکتند و خبرها از حمله‌ای نسبتا گسترده به سوریه که همزمان با هدف قرار دادن پایگاه‌های ایران در این کشور خواهد بود حکایت دارد.


🔹بر بستر نارضایتی گسترده مردم از عملکرد دولت، شهرهای مختلف کشور در دی‌ماه شاهد ناآرامی‌هایی بود که حاصل آن نزدیک به 30 کشته بود. این ناآرامی‌ها به مناطق مرکزی تهران نیز کشیده شد، ناآرامی‌هایی که به گفته شاهدان عینی بسیار مشکوک به نظر می‌رسید از این حیث که به راحتی قابل مدیریت توسط نیروی انتظامی بود اما برخورد جدی ملاحظه نمی‌شد،‌برخی خبرها حاکی از دستور دولت به ناجا برای عدم برخورد بود.


🔸ترامپ در دی سال 96 و در هنگام امضای تعلیق تحریم‌های هسته‌ای برای مدت 4 ماه ‌تاکید کرد دیگر تحریم‌های هسته‌ای را تعلیق نخواهد کرد مگر این که ایران در دو مساله موشکی و تروریسم (منطقه‌ای) پای میز مذاکره آمده و شرایط آمریکا را بپذیرد به عبارت دیگر ترامپ قصد دارد در انتهای اردیبهشت #برجام را پاره کند.


🔹نتیجه پاره شدن برجام، بازگشت تحریم‌های هسته‌ای و رخ دادن مجدد و البته شدیدتر بحران ارزی سال 91 در کشور و به دنبال آن افزایش فشار بر عموم مردم و احتمالا ناآرامی‌های اجتماعی سراسری در انتهای اردیبهشت و اوایل خرداد خواهد بود که حسام‌الدین آشنا، مشاور حسن روحانی نیز در توییتی نسبت به این ناآرامی‌ها هشدار داده و تلویحا آن را به گردن یک طرف داخلی (یعنی سپاه) انداخت.


🔸از جمع موارد بالا دو هدف تضعیف جدی سپاه به عنوان طرف اصلی پرونده‌های هسته‌ای و موشکی و افزایش فشار افکار عمومی برای حل مسائل اقتصادی ناشی از تحریم‌ها حاصل خواهد شد.


🔹بنظر می‌رسد بخش‌هایی از نظام و دولت به همراه طرف‌هایی در خارج از کشور با استفاده از دو تجربه #598 و #برجام (که هر دو نشان دادند راس نظام در شرایط فشار شدید داخلی برای حفظ کلیت ساختار ناچار به کوتاه آمدن می‌شود) قصد دارند این بار #جام_زهر_نهایی را به رهبری انقلاب داده و جمهوری اسلامی ایران را برای همیشه یک شهروند سر به زیر جامعه جهانی تبدیل کنند.


🔸تصور می‌کنم پروژه جام زهر نهایی را باید در قالب کلان‌پروژه #رهبری_بعدی دید. زمانی مرحوم هاشمی رفسنجانی گفته بود اگر امام 598 را امضا نمی‌کرد هیچ کسی بعد از ایشان نمی‌توانست جنگ را خاتمه دهد.

ارسال این مطلب دلیل بر رد یا اثبات آن نیست.

@maktubat


  • Mehrdad Hassani

صلاح کار کجا و من خراب کجا

ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا


دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس

کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا


چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را

سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا


ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد

چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا


چو کحل بینش ما خاک آستان شماست

کجا رویم بفرما از این جناب کجا


مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است

کجا همی‌روی ای دل بدین شتاب کجا


بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال

خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا


قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست

قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا



حافظ

  • Mehrdad Hassani

نه طریق دوستانست و نه شرط مهربانی

که به دوستان یک دل سر دست برفشانی


دلم از تو چون برنجد که به وهم درنگنجد

که جواب تلخ گویی تو بدین شکردهانی


نفسی بیا و بنشین سخنی بگو و بشنو

که به تشنگی بمردم بر آب زندگانی


غم دل به کس نگویم که بگفت رنگ رویم

تو به صورتم نگه کن که سرایرم بدانی


عجبت نیاید از من سخنان سوزناکم

عجب است اگر بسوزم چو بر آتشم نشانی؟


دل عارفان ببردند و قرار پارسایان

همه شاهدان به صورت تو به صورت و معانی


نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم

همه بر سر زبانند و تو در میان جانی


اگرت به هر که دنیا بدهند حیف باشد

و گرت به هر چه عقبی بخرند رایگانی


تو نظیر من ببینی و بدیل من بگیری

عوض تو من نیابم که به هیچ کس نمانی


نه عجب کمال حسنت که به صد زبان بگویم

که هنوز پیش ذکرت خجلم ز بی زبانی


مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندم

تو میان ما ندانی که چه می‌رود نهانی


مزن ای عدو به تیرم که بدین قدر نمیرم

خبرش بگو که جانت بدهم به مژدگانی


بت من چه جای لیلی که بریخت خون مجنون

اگر این قمر ببینی دگر آن سمر نخوانی


دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد

نه به وصل می‌رسانی نه به قتل می‌رهانی



سعدی

  • Mehrdad Hassani

شکوه از پیری کنی زاهد بیا همراه من

تا به میخانه برم پیر و جوان آرم تو را

هاتف اصفهانی


زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت

صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست

ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی


حافظ


آن کس که ترا شناخت جان را چه کند

فرزند و عیال و خانمان را چه کند

دیوانه کنی هر دو جهانش بخشی

دیوانهٔ تو هر دو جهان را چه کند


مولوی

  • Mehrdad Hassani

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی

یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی


دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست

تا ندانند حریفان که تو منظور منی


دیگران چون بروند از نظر از دل بروند

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی


تو همایی و من خسته بیچاره گدای

پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی


بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم

ور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی


مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی

تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی


مست بی خویشتن از خمر ظلومست و جهول

مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی


تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ

باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی


من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن

غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی


خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند

سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی



سعدی

  • Mehrdad Hassani

 شب سردی است ، و من افسرده.

راه دوری است ، و پایی خسته.

تیرگی هست و چراغی مرده.

می کنم ، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها.

سایه ای از سر دیوار گذشت ،

غمی افزود مرا بر غم ها.

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز کند پنهانی.

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر ، سحر نزدیک است:

هردم این بانگ برآرم از دل :

وای ، این شب چقدر تاریک است!

خنده ای کو که به دل انگیزم؟

قطره ای کو که به دریا ریزم؟

صخره ای کو که بدان آویزم؟

مثل این است که شب نمناک است.

دیگران را هم غم هست به دل،

غم من ، لیک، غمی غمناک است.


سهراب سپهری

  • Mehrdad Hassani

سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ... (غزلی از قیصر امین پور)

سراپا اگر زرد و پژمرده‌ایم

ولی دل به پاییز نسپرده‌ایم

 

چو گلدان خالی لب پنجره

پر از خاطرات ترک‌خورده‌ایم

 

اگر داغ دل بود، ما دیده‌ایم

اگر خون دل بود، ما خورده‌ایم

 

اگر دل دلیل است، آورده‌ایم

اگر داغ شرط است، ما برده‌ایم

 

اگر دشنۀ دشمنان، گردنیم

اگر خنجر دوستان، گُرده‌ایم

 

گواهی بخواهید، اینک گواه

همین زخم‌هایی که نشمرده‌ایم

 

دلی سر بلند و سری سر به زیر

از این دست عمری به سر برده‌ایم

 

قیصر امین پور

  • محمد حسنی

ای شاهد قدسی که کشد بند نقابت

و ای مرغ بهشتی که دهد دانه و آبت


خوابم بشد از دیده در این فکر جگرسوز

کاغوش که شد منزل آسایش و خوابت


درویش نمی‌پرسی و ترسم که نباشد

اندیشه آمرزش و پروای ثوابت


راه دل عشاق زد آن چشم خماری

پیداست از این شیوه که مست است شرابت


تیری که زدی بر دلم از غمزه خطا رفت

تا باز چه اندیشه کند رای صوابت


هر ناله و فریاد که کردم نشنیدی

پیداست نگارا که بلند است جنابت


دور است سر آب از این بادیه هش دار

تا غول بیابان نفریبد به سرابت


تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل

باری به غلط صرف شد ایام شبابت



ای قصر دل افروز که منزلگه انسی

یا رب مکناد آفت ایام خرابت


حافظ نه غلامیست که از خواجه گریزد

صلحی کن و بازآ که خرابم ز عتابت



حافظ

  • Mehrdad Hassani

سلسله موی دوست حلقه دام بلاست

هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست


گر بزنندم به تیغ در نظرش بی‌دریغ

دیدن او یک نظر صد چو منش خونبهاست


گر برود جان ما در طلب وصل دوست

حیف نباشد که دوست دوست‌تر از جان ماست


دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان

گونه زردش دلیل ناله زارش گواست


مایه پرهیزگار قوت صبرست و عقل

عقل گرفتار عشق صبر زبون هواست


دلشدهٔ پای بند گردن جان در کمند

زهرهٔ گفتار نه کاین چه سبب وان چراست


مالک ملک وجود حاکم رد و قبول

هر چه کند جور نیست ور تو بنالی جفاست


تیغ برآر از نیام زهر برافکن به جام

کز قبل ما قبول وز طرف ما رضاست


گر بنوازی به لطف ور بگدازی به قهر

حکم تو بر من روان زجر تو بر من رواست


هر که به جور رقیب یا به جفای حبیب

عهد فرامش کند مدعی بی‌وفاست


سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست

گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست



سعدی

  • Mehrdad Hassani


حرف نزد.....


پـا به پـای غـم من پیـر شـد و حـرف نـزد

داغ دید از من و تبخیر شـد و حـرف نـزد

شب به شب منتظرم بود و دلش پر آشوب

شب بـه شب آمـدنـم دیـر شد و حـرف نزد

غصـه میخـورد کـه مـن حـال خـرابـی دارم

از همین غصـه ی من سیـر شـد و حرف نزد

وای از آن لحظه کـه حرفـم دل او را سوزاند

خیس شد چشمش ودلگیر شد وحرف نزد

صورت پر شده از چین و چروکش یعنی

مادرم خستـه شـد و پیـر شـد و حرف نزد

   محمد شیخی


🌹🌿تقدیم به همه مادران گل🌿🌹

  • محمد حسنی

منصور حلاج را درظهر ماه صیام از کوی جذامیان گذرافتاد.

جذامیان به نهار مشغول بودند و به حلاج تعارف کردند.

حلاج برسفره آنها نشست و چند لقمه بر دهان برد.

جذامیان گفتند: دیگران بر سفره ما نمی نشینند و از ما می ترسند.

حلاج گفت، آنها روزه اند و برخاست.

غروب هنگام افطار حلاج گفت: خدایا روزه مرا قبول بفرما.

شاگردان گفتند: ما دیدیم که تو روزه شکستی. 

حلاج گفت: ما مهمان خدا بودیم.

روزه شکستیم، اما دل نشکستیم..

"آن شب که دلی بود، به میخانه نشستیم

آن توبه صدساله، به پیمانه شکستیم

از آتش دوزخ نهراسیم که آن شب

ما توبه شکستیم، ولی دل نشکستیم"

  • محمد حسنی

گاهی گمان نمیکنی ولی خوب میشود

گاهی نمیشود که نمیشود که نمیشود


گاهی بساط عیش خودش جور میشود

گاهی دگر تهیه بدستور میشود


گه جور میشود خود آن بی مقدمه

گه با دو صد مقدمه ناجور میشود


گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است

گاهی نگفته قرعه به نام تو میشود


گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیست

گاهی تمام شهر گدای تو میشود


گاهی برای خنده دلم تنگ میشود

گاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود


گاهی تمام آبی این آسمان ما

یکباره تیره گشته و بی رنگ میشود


گاهی نفس به تیزی شمشیر میشود

از هرچه زندگیست دلت سیر میشود


گویی به خواب بود جوانی مان گذشت

گاهی چه زود فرصتمان دیر میشود


کاری ندارم کجایی چه میکنی

بی عشق سر مکن که دلت پیر میشود.

قیصر امین پور

  • محمد حسنی

ماییم و یکی خرقه تزویر و دگر هیچ

در دام ریا، بسته به زنجیر و دگر هیچ


خودبینی و خودخواهی و خودکامگی نفس

جان را چو روان کرده زمینگیر و دگر هیچ


در بارگه دوست، نبردیم و ندیدیم

جز نامه سربسته به تقصیر و دگر هیچ


بگزیده خرابات و گسسته ز همه خلق

دل بسته به پیشامد تقدیر و دگر هیچ


درویش که درویش‏صفت نیست، گشاید

بر خلق خدا دیده تحقیر و دگر هیچ


صوفی که صفاییش نباشد، ننهد سر

جز بر در مردِ  زر و شمشیر و دگر هیچ


عالِم که به اخلاص نیاراسته خود را

علمش به حجابی شده تفسیر و دگر هیچ


عارف که ز عرفان کتبی چند فراخواند

بسته است به الفاظ و تعابیر و دگر هیچ


  • Mehrdad Hassani

از ترحم تا مروت وز مدارا تا وفا

هرچه راکردم طلب دیدم ز عالم رفته است

بیدل دهلوی


جسمم همه اشک گشت و چشمم بگریست

در عشق تو بی جسم همی باید زیست

از من اثری نماند این عشق ز چیست

چون من همه معشوق شدم عاشق کیست

ابوسعید ابوالخیر


خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست

پرده‌ای بر سر صد عیب نهان می‌پوشم

حافظ


اندر دل بی‌وفا غم و ماتم باد

آن را که وفا نیست ز عالم کم باد

دیدی که مرا هیچ کسی یاد نکرد

جز غم که هزار آفرین بر غم باد

مولوی


دیده از دیدار خوبان برگرفتن مشکلست

هر که ما را این نصیحت می‌کند بی‌حاصلست

آن که می‌گوید نظر در صورت خوبان خطاست

او همین صورت همی‌بیند ز معنی غافلست

سعدی

  • Mehrdad Hassani

 ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر

بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر


از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست

کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر


این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است

دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر


تا کی می صبوح و شکرخواب بامداد

هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر


دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد

بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر


اندیشه از محیط فنا نیست هر که را

بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر


در هر طرف ز خیل حوادث کمین‌گهیست

زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر


بی عمر زنده‌ام من و این بس عجب مدار

روز فراق را که نهد در شمار عمر


حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان

این نقش ماند از قلمت یادگار عمر



حافظ

  • Mehrdad Hassani

می روی اما اگر میشد بمانی خوب بود

با تو زهرا، لحظه های زندگانی خوب بود

 

ای تمام ماه ها خورشیدها در خانه ات

خانه ام با بودن تو کهکشانی خوب بود

 

شد سلامم بی جواب و فاطمه در غربتم

مایه ی آرامشم شد، همزبانی خوب بود

 

زندگی کردی کنارم، ساده و بی ادّعا

در کنارت خوردن یک قرص نانی، خوب بود

 

در غروب کوچه ها و در میان شعله ها

بر دفاع از حق حیدر پاسبانی خوب بود

 

خنده را از تو گرفته درد پهلوهای تو

خنده هایت فاطمه در این جوانی، خوب بود

 

می روی از هوش هردم، حال و روزت خوب نیست

می روی، اما اگر میشد بمانی خوب بود

 

یادم آید روزهایی را که می گفتی «حسیـــن»

با نوای تو چقدر این روضه خوانی خوب بود

 

گر که می شد قتلگاهش پیش چشم زینبش

خالی از هر خولی و شمر و سنانی، خوب بود

 

کربلا هم گفت زینب لحظه های واپسین

ای برادر جان اگر میشد بمانی خوب بود

وحید ولوی

  • Mehrdad Hassani

هین سخن تازه بگو تا دو جهان تازه شود

وارهد از حد جهان بی‌حد و اندازه شود


خاک سیه بر سر او کز دم تو تازه نشد

یا همگی رنگ شود یا همه آوازه شود


هر که شدت حلقهٔ در زود برد حقه زر

خاصه که در باز کنی محرم دروازه شود


آب چه دانست که او گوهر گوینده شود

خاک چه دانست که او غمزه غمازه شود


روی کسی سرخ نشد بی‌مدد لعل لبت

بی تو اگر سرخ بود از اثر غازه شود


ناقه صالح چو ز که زاد یقین گشت مرا

کوه پی مژده تو اشتر جمازه شود


راز نهان دار و خمش ور خمشی تلخ بود

آنچ جگرسوزه بود باز جگرسازه شود



مولوی

  • Mehrdad Hassani

بی تو مهتاب شبی، باز از آن کوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.


در نهانخانة جانم، گل یاد تو، درخشید

باغ صد خاطره خندید،

عطر صد خاطره پیچید:


یادم آم که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.


تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه، محو تماشای نگاهت.


آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشة ماه فروریخته در آب

شاخه‌ها  دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گُل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ


یادم آید، تو به من گفتی:

ــ «از این عشق حذر کن!

لحظه‌ای چند بر این آب نظر کن،

آب، آیینة عشق گذران است،

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است؛

باش فردا، که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!»


با تو گفتم:‌ «حذر از عشق!؟ ــ ندانم

سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،

نتوانم!


روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،

چون کبوتر، لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم...»


باز گفتم که : «تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم، نتوانم!»


اشکی از شاخه فرو ریخت

مرغ شب، نالة تلخی زد و بگریخت...

اشک در چشم تو لرزید،

ماه بر عشق تو خندید!


یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم.

نگسستم، نرمیدم.

*

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب‌های دگر هم،

نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،

نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم...

بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!



فریدون مشیری

  • Mehrdad Hassani

کریم خان زند هر روز صبح علی الطلوع تا شامگاه برای دادخواهی ستمدیدگان، رفع ستم و احقاق حقوق مردم در ارک شاهی می نشست و به امور مردم رسیدگی می کرد. یک روز مردک حقه باز و چاپلوسی پیش آمد و همین که چشمش به کریم خان افتاد، شروع به های و های گریستن کرده و سیلاب اشک از دیدگان فرو ریخت، او طوری گریه می کرد که هق و هق هایش اجازه سخن گفتن به او نمی داد.


شاه که خود را وکیل الرعایا می نامید؛ دستور داد او را به گوشه ای برده، آرام کنند زان پس به حضور برسد. مردک حقه باز را بردند و آرام کردند و در فرصت مناسب دیگری به حضور کریم خان آوردند.

کریم خان قبل از آنکه رسیدگی به کار او را آغاز کند نوازش و دلجویی فراوانی از وی به عمل آورد و آنگاه از خواسته اش جویا شد. آن مرد گفت: “من از مادر کور و نابینا متولد شدم و سالها با وضع اسف باری زندگی کرده و نعمت بینایی و دیدن اطراف و اکناف خود محروم بودم تا اینکه روزی افتان خیزان و کورمال خود را روی زمین کشیدم و به سختی به زیارت آرامگاه پدر شما رفته و برای کسب سلامتی خود، متوسل به مرقد مطهر ابوی مرحوم شما شدم. در آن مزار متبرک آنقدر گریه کردم که از فرط خستگی ضعف،‌ بیهوش شده ، به خواب عمیقی فرو رفتم! در عالم خواب و رویا، مردی جلیل القدر و نورانی را دیدم که سراغ من آمد و گفت: ابوالوکیل پدر کریم خان هستم. آنگاه دستی به چشمان من کشید و گفت برخیز که تو را شفا دادم! از خواب که بیدار شدم،‌ خود را بینا دیدم و جهان تاریک پیش چشمانم روشن شد! این همه گریه و زاری امروز من از باب تشکر و قدر دانی و سپاسگذاری از والد ماجد شما بود!”.

مردک حقه باز که باادای این جملات و انجام این صحنه سازی مطمئن بود کریم خان را خام کرده است، منتظر دریافت صله و هدیه و مرحمتی بود که مشاهده کرد کریم خان برافروخته شده، دنبال د‍ژخیم می گردد! موقعی که دژخیم حاضر گردید کریم خان دستور داد چشمان مرد حقه باز را از حدقه بیرون بکشد! درباریان و بزرگان قوم زندیه به دست و پای کریم خان افتادند و شفاعت مرد متملق و چاپلوس را کرده و از وکلیل الرعایا خواستند از گناه او در گذرد. کریم خان که ذاتا آدم رقیق القلبی بود، خواهش درباریان و اطرافیان را پذیرفت، ولی دستور داد مرد متملق را به فلک بسته، چوب بزنند!

هنگامی که نوکران شاه مشغول سیاست کردن مرد حقه باز بودند کریم خان زند خطاب به او گفت: “مردک پدر سوخته! پدر من تا وقتی زنده بود در گردنه بید سرخ، خر دزدی می کرد من که مقام و مسند شاهی رسیدم عده ای متملق برای خوشایند من و از باب چاپلوسی برایش آرامگاهی ساختند و مقبره ای برپا کردند و آنجا را عنیان ابوالوکیل نامیدند. اکنون تو چاپلوس دروغگو آمده ای و پدر خر دزد مرا صاحب کرامت و معجزه معرفی می کنی؟! اگر بزرگان مجلس اجازه داده بودند دوباره چشمانت را در می آوردم تا بروی برای بار دوم از او چشمان تازه و پر فروغ بگیری!” .
مردک سرافکنده و شرمسار به سرعت از پیش او رفت و ناپدید شد

  • Mehrdad Hassani

آن یار کز او خانه ما جای پری بود

سر تا قدمش چون پری از عیب بری بود


دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش

بیچاره ندانست که یارش سفری بود


تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد

تا بود فلک شیوه او پرده دری بود


منظور خردمند من آن ماه که او را

با حسن ادب شیوه صاحب نظری بود


از چنگ منش اختر بدمهر به دربرد

آری چه کنم دولت دور قمری بود


عذری بنه ای دل که تو درویشی و او را

در مملکت حسن سر تاجوری بود


اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود


خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرین

افسوس که آن گنج روان رهگذری بود


خود را بکش ای بلبل از این رشک که گل را

با باد صبا وقت سحر جلوه گری بود


هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ

از یمن دعای شب و ورد سحری بود



حافظ

  • Mehrdad Hassani

باز آ باز آ هر آنچه هستی باز آ

گر کافر و گبر و بت‌پرستی باز آ


این درگه ما درگه نومیدی نیست

صد بار اگر توبه شکستی باز آ



ابوسعید ابوالخیر

  • Mehrdad Hassani

روزى عمر بن خطاب در زمان خلافت خود، در شهر به گشت و گذار پرداخت . در هنگام گشت زدن ، از خانه اى آواز و سرود و نغمه شنید. وى به جاى اینکه از درب آن خانه وارد شود، از پشت دیوار خانه به بالاى بام رفت و درون خانه را نگریست ، و مردى را دید که با زنى نشسته و مجلس ‍ شرابخوارى هم پا بر جاست .

عمر با تندى به ، آن مرد گفت : اى دشمن خداى تعالى ، فکر کردى که خداوند بزرگ چنین گناهى را بر تو خواهد بخشید؟ مرد که حاضر جواب بود و با خاطر آسوده به عمر گفت : شتاب مکن اى خلیفه ، که اگر من این گناه کردم ، تو سه گناه نمودى . خداوند مى فرماید، و لا تجسسو (کاوش و جستجو نکنید) و تو این کار را کردى ، و دیگر فرموده و اتو البیوت من ابوابها (به خانه ها از درهایشان وارد شوید) و تو از بام در آمدى ، و دیگر اینکه فرموده است لا تدخلو بیوتا غیر بیوتکم حتى تستانسوا و تسلموا (55) (به خانه اى جز خانه خویش داخل نشوید، مگر اینکه آشنا شوید و سلام کنید) و تو بى اجازه داخل شدى و سلام هم نکردى . عمر که در برابر سخنان به حق آن مرد، دیگر پاسخى نداشت ، به وى گفت : اکنون اگر من تو را بخشیدم ، تو حاضرى توبه کنى . آن مرد گفت : آرى توبه مى کنم ، اگر مرا ببخشى . دیگر چنین گناهانى را انجام نخواهم داد. آنگاه عمر از وى در گذشت و آن مرد نیز توبه نمود.

  • Mehrdad Hassani

بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید


بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید

کز این خاک برآیید سماوات بگیرید


بمیرید بمیرید و زین نفس ببرید

که این نفس چو بندست و شما همچو اسیرید


یکی تیشه بگیرید پی حفره زندان

چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید


بمیرید بمیرید به پیش شه زیبا

بر شاه چو مردید همه شاه و شهیدید


بمیرید بمیرید و زین ابر برآیید

چو زین ابر برآیید همه بدر منیرید


خموشید خموشید خموشی دم مرگست

هم از زندگیست اینک ز خاموش نفیرید



مولوی

  • Mehrdad Hassani

عمر را  پایان رسید و یارم از در درنیامد

قصّه ‏ام آخر شد و این غصّه را آخر نیامد


جام مرگ آمد به دستم، جام می هرگز ندیدم

سالها بر من گذشت و لطفی از دلبر نیامد


مرغ جان در این قفس بی بال و پر افتاد و هرگز

آنکه باید این قفس را بشکند از در نیامد


عاشقانِ روی جانان، جمله بی نام و نشانند

نامداران را هوای او، دمی بر سر نیامد


کاروانِ عشق رویش، صف به صف در انتظارند

با که گویم: آخر آن معشوق جان‏پرور نیامد


مردگان را روح بخشد، عاشقان را جان ستاند

جاهلان را این‏چنین عاشق کشی باور نیامد



امام خمینی

  • Mehrdad Hassani

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد

وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد


گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است

طلب از گمشدگان لب دریا می‌کرد


مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش

کو به تایید نظر حل معما می‌کرد


دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست

و اندر آن آینه صد گونه تماشا می‌کرد


گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم

گفت آن روز که این گنبد مینا می‌کرد


بی دلی در همه احوال خدا با او بود

او نمی‌دیدش و از دور خدا را می‌کرد


این همه شعبده خویش که می‌کرد این جا

سامری پیش عصا و ید بیضا می‌کرد


گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند

جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد


فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

دیگران هم بکنند آن چه مسیحا می‌کرد


گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست

گفت حافظ گله‌ای از دل شیدا می‌کرد



حافظ

  • Mehrdad Hassani